هاشم دفاعی رزمی کار جانباز
حماسه دفاع مقدس از بچههای همین کوچه بازار اسطورههایی شکوهمند ساخت که بدون شک تا همیشه در دل قدرشناس مردم این مرزو بوم مانا و ماندگارند.
به گزارش خبرگزاری حیات،این حماسه ها هستند که اسطورهها را به وجود میآوردند. حماسه دفاع مقدس از بچههای همین کوچه بازار اسطورههایی شکوهمند ساخت که بدون شک تا همیشه در دل قدرشناس مردم این مرزو بوم مانا و ماندگارند. با یکی دیگر از حماسه سازان روزگار دفاع مقدس همراه میشویم و با او و از زبان او از تاریخ هشتساله جنگ میگذریم:هاشم دفاعی در سال 1340در شهرستان اهواز و درخانوادهای پرجمعیت و انقلابی به دنیا آمد و در کنار سه برادر و چهار خواهرش بزرگ شد. هاشم از همان ابتدای نوجوانی و در سالهای آخر حکومت طاغوت فعالیتهای انقلابی خود را شروع کرد و همگام با مردم انقلابی سرزمینش از آرمانهای انقلاب دفاع کرد. جنگ هم که شروع شد با برادرش در اهواز ماند و خانوادهاش مجبور شدن به امیدیه بروند تا از تهاجم دشمن به شهر در امان بمانند. در خانوادهای ورزشکار پرورش یافت و در سال 1355 زیر نظر استاد محمدرضا شمس بنیانگذار ورزش تکواندو فعالیت ورزشی خود را آغاز کرد. از سال 1355 تا سال 1363تنها ده نفر تکواندوکار درکل استان خوزستان در حال فعالیت بودند که هاشم جزء آن ده نفر به شمار میآمد. او همچنین در پرونده فعالیتهایش سابقه مربیگری تکواندو را نیز دارد. هاشم دفاعی از جنگ اینگونه می گوید: با آغاز جنگ به جبهه پیوستم و در زمانهای مرخصی به واسطه علاقه به ورزش و روحیه مربیگری با شاگردانم تکواندو کار میکردم، بعد از هر مرخصی تعدادی از شاگردانم را همراه خودم به جبهه میبردم. حتی فرمهای ثبت نام جبهه را خودم در مساجد پخش میکردم. حدود 2 سال، به دلیل آشنایی با فنون رزمی و شناخت کاملی که از اهواز داشتم مسئول نظامی منطقه شده بودم. در همین زمان زیر نظر سپاه ششم و به عنوان بسیجی در مسجد ابوالفضل(ع) اهواز هم فعالیت میکردم؛ با فعالیتهایی که داشتم موفق شدم عده زیادی از بچههای محل را به سمت جبهه بیاورم. زمان جبهه زیر نظر لشگر 7 ولیعصر(ع) خدمت میکردم تا رفته رفته وارد منطقه شدم. از سال اول جنگ، یعنی در تاریخ یک مهر59 به جبهه رفتم. از من و افرادی که همچون من رزمیکاربودند،خواستند که تیمهای 11 نفره؛ کمین تشکیل دهیم و این تیمهای کمین را به مناطق مختلف ببریم؛ مناطقی مانند پاسگاه زید و تیپ امام حسین(ع) که در آنجا، به صورت شیفتی کار میکردیم. با تیمهایمان برای شناسایی و بازکردن معبرهای صعب العبور به جلو میرفتیم، گاهی حتی سه روز برای شناسایی و باز کردن معبر در منطقه میماندیم. در عملیات آزادسازی سوسنگرد کربلای 5 شرکت کردم و «پل ماهی» در پاسگاه زید را گرفتیم. 12 مهر 62 در منطقه پاسگاه زید مجروح شدم، آن زمان شهید همت همراه ما بود و ما زیر سایه اقتدار و مهربانیش گرم میشدیم، ما در پشت یک تپه نسبتأ بزرگ کمین کرده بودیم که ظاهراً لو رفتیم و با یک گلوله توپ 106مورد هدف قرار گرفتیم. بعد از آن زمانی که چشمهایم را گشودم به من گفتند؛ یک ماه است که در بیمارستان شهید لبافینژاد تهران بستری هستم، حدود یک ماه در حالت کما بسر میبردم. در سال 1362، در سن 22 سالگی مجروح شدم، در آن زمان فرمانده تیم کمین بودم. جراحتهایم شامل ازدست دادن شنوایی گوش چپ، آسیب دیدن حلق و بینی، از دستدادن دو دندان، شکستن دو ترقوه و ترکش در پای راست بود. در زمان جنگ بیشتر در مناطق جنوبی مانند؛ سوسنگرد، حمیدیه، پاسگاه زید و سابله؛ مناطقی که آشنایی داشتم و مدتی هم در هورالعظیم بودم. در تاریخ 1364، همان دوران جنگ در فیلمی«قصه هور» به کارگردانی آقای فرامرزگرجیان که قرار بود برای جشنواره اکران شود در نقش یک سرباز عراقی بازی کردم. کتابی در رابطه با ورزش رزمی و هنر نمایش و تئاتر ؛ با عنوان فیزیولوژی حرکتی ورزش و هنر به نگارش درآوردم که در سال 1372 به چاپ رسید. خوشبختانه این کتاب در دانشکده علوم پزشکی اهواز بین دانشجویان پخش شد و در تهران هم در دانشکده خبر برای تدریس استفاده میشود. دو کتاب دیگر نیز آماده چاپ دارم، یکی به نام اثرات فیزیکی ورزش برای همه و دیگری تاریخچه وجایگاه تکواندو در جهان که هرکدام با یک مجوز مستقل به چاپ میرسند. آغاز علاقه من به هنر، به واسطه هم محلیام حمید حسینی رئیس تئاتر اهواز بود. اقوام نزدیک او برای آموزش تکواندو پیش من میآمدند و در همین اثنا بودکه حمید حسینی به من پیشنهاد بازی در تئاتر را داد. این جرقهای بود که باعث شد، من تا سالها درگیر تئاتر باشم؛ 15 سال تئاتر کارکردم. در سال 65 به همراه مرحوم نعمتالله لاریان تئاتر نابیرا را درتهران اجرا کردیم و در جشنواره اول هم شدیم. از خاطرات دوران جبهه یادم هست که وقتی از مرخصی به منطقه برمیگشتم، بچههایی که من را میشناختند شب در مسجد نمیخوابیدند چون میدانستند من ساعت 2 و 3 شب برپا میزنم ونیروها را برای رزمایش شبانه آماده میکنم. یکی از خاطرات تلخ من مربوط به مسجد ابولفضل(ع) اهواز است. در مسجد انبار تسحیلاتی(اسلحهدار) داشتیم. بیاد دارم هنگام غروب میخواستیم بچهها را بیرون ببریم. بچهها در حال جمعشدن بودند تا اسلحههای خود را تحویل بگیرند. در حال سرکشی به نمازخانه و محوطه بودم که جرقهای در کنار انبار تسلیحات روشن شد و من تنها فرصت کردم فریاد بزنم تا بچهها خارج شوند. در حال دویدن به سمت درب خروجی بودم که یک مرتبه به دیوار کوبیده شدم و افتادم. مسجد منفجر شد و برخی از بچهها از جمله حمید شوشتری زیرآوار مانده بودند، مردم کمک کردند تا بچهها و حمید شوشتری را از زیر آوار بیرون بیاوریم. رضا نیکفرجام مسئول تبلیغات از نیروهایی بود که آنروز در کنار سایر همرزمانش به شهادت رسید. در تحقیقات بعدی سپاه مشخص شد، منافقین مدتی در خانهای پشت مسجد ساکن بودهاند و از همانجا مسجد را مورد هدف قرار دادهاند. روحیه بچههای رزمنده بسیار بالا بود. یادم هست دو هفته در پل سابله محاصره شده بودیم. رودخانهای از جلوی ما رد می شد که جنازهی نیروهای عراقی و خودی را از جلوی چشمان ما به همراه خود میبرد و هیچ کاری متأسفانه از دست ما برای پیکر شهیدانمان ساختهنبود و این در حالی بود که باید بچهها را مجبور میکردیم تا از آب همان رودخانه تغذیه بکنند و اگر تمکین نمیکردند به ناچار با سر نیزه به آنها ضربه میزدیم شاید به اجبار آب بنوشند، اگر اینکار را نمیکردم از بیآذوقگی تلف میشدند. به خاطر دارم یکی از نیروها به نام علی خانعلیقنبری؛ که بعدها از ناحیه دو پا مجروح شد را هر کاری میکردیم آب نمیخورد حتی با سرنیزه او را زدیم طوری که کمرش زخمی شد اما در جواب گفت: حتی اگر مرا بکشید هم از این آب نمیخورم. سالهای 60 و 61 علاوه بر تردد در جبهه، مسؤل ورزشکاران استان خوزستان هم بودم که همان موقع از طرف مدیر عامل استادیوم آزادی آن دوران، برای آموزش نظامی«که تا سال 65 این آموزش ادامه پیدا کرد» مرا به وزارت ارشاد معرفی کردند. حدود 42 ماه و 18 روز در جبهه بودم. برادرم در پل خرمشهر مجروح شد و هنگامی که جهانآرا به شهادت رسید، برادرم به جای شهید جهانآرا 6 ماه فرمانده آنجا بود. برادرم پس از مجروحیت در بیمارستان بانک ملی تهران بستری شد و مدتی هم در نیروگاه بعثت تهران دورهی درمان را طی کردند. بعد از 15 سال جانبازی با حرکت ترکشی که نزدیک نخاع قرار داشت بدنشان لمس شد و سرانجام در سال 1383 هنگام سجده نماز به شهادت رسید و در دارلسلام آرام گرفتند. در پایان، خواسته من از مسئولان این است که توجه بیشتری به ایثارگران داشته باشند و آنها را فراموش نکنند.
گفت و گو: نزاکت الهیاری